تبلیغات متنی در لاین بلاگ پایان نامه کارشناسی ارشد چرخ سفالگری کودکان خرید بازدید
بستن تبلیغات [X]
*بلورین بانو*
*بلورین بانو*

سلام به همه دوستان با یه دنیا محبت...قبل از هر چیز بگم من نمیدونم چرا نمیشه از طریق گوشی برای دوستای بلاگفایی کامنت بذارم...اونا به بزرگی خودشون منو میبخشن دیگه...فقط بدونن من میخونمشون...

وایی من عاشق ماه اسفندم...اسفندی که توش پر از جنب و جوش برای شروع سال جدیده...چند شب پیش با حامی رفتم و یه جفت کفش خریدم...من هنوز کفشای زمان حاملگیم و میپوشم دیگه حسابی ازشون خسته شدم...تنهارخرید من برای عیدم...حالا احتمالا برم یه مانتو هم بخرم...حیف از مانتوهای قبلیم که حسابی نو بودن و خیلی نپوشیدمشون اما حالا واسم تنگ شدن...منم هی نگاهشون میکنم و هی غصه میخورم...با وجودی که چاق نشدم ولی بازم دلم میخواد به وزن قبلیم برگردم آخه اونجوری دخترونه تر بودم تازه دلمم واسه مانتوهام کباب میشه که نمیتونم بپوششون...

از عوارض بچه داری و یا شایدم اضاف کردن وزن هم زانو درداییه که تازگی ها دچارش شدم...دیگه خیلی نمیتونم راحت رو زمین چار زانو بشینم و برای خودم خوش باشم باید حتما رو صندلی بشینم وگرنه زانوهام تا که شد سخت میشه صافش کنم و بایستم...پیرزن شدم و رفت)))))):

امروز با بابام رفتیم بهداشت و واکسن دو ماهگی فاطمه رو زدیم...بچه م کلی گریه کرد قربونش برم...تازه پنج اسفند هم رفتیم گوشش و سوراخ کردیم اونجا هم گریه زیاد کرد ولی از گوشش راحت شدیم چون هر چی بزرگتر میشه کنترل دستش بیشتر میشه و کار سختتر...پنجم تولد حضرت زینبم بود دیگه گفتیم شگون داره...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 129 ،

سلام به دوستای گلم...

عید هم اومد و رفت...به همین زودی و به یک چشم به هم زدن رسیدیم به آخرای فروردین...اگر الان ازم قبول کنید عید گذشته رو تبریک بگم و آرزوی سالی خوب در یازده ماه باقی مونده سال براتون داشته باشم...

تعطیلات ما خیلی عادی و بدون هیچ برنامه خاصی گذشت...تنها برنامه ما دید و بازدید عید بود که به جز دو بار تو بیشتر اونا خانوم گل ما فقط کارش گریه کردن و بد آرومی بود و بس...کلا من برنامه مسافرت های نوروزی رو هم قبول ندارم... تو شلوغی هایی که مسافران نوروزی ایجاد میکنن اون آرامش شاید ایجاد نشه به همین دلیل هیچ وقت موافق سفر تو نوروز نبودم...تو شلوغی آدم نمیتونه با آرامش خرید کنه یا حتی جاهای دیدنی رو ببینه...

خانم گل ما فردا میشه صد روزه...چند روز قبل عکسای نوزادیشو به این طرف نگاه میکردم میدیدم چه قدر زود و به یه چشم به هم زدن گذشت...سختی هاش و آسونی هاش همه گذشتن...گرچه هنوز اصلی ترین سختی هاش مونده که همون تربیتشه که امیدوارم خدا کمکمون کنه...

بعد از عید بود که گوشواره حلقه ای شکل کوچولویی رو که هدیه عیدی مامان و بابام به فاطمه بود رو به گوشش انداختیم...دختر کوچولوی ما هم صاحب یه جفت گوشواره شد...

چند روزی هست که چند تا ساکولنت که از خانواده کاکتوس ها و گیاهان گوشتی هستن مهمون بالکن خونمون شده...البته قبلا هم یه نمونه شو داشتم که خشک شدن...یه گل رز دو رنگ خوشگل هم خریدیم که اونم تو بالکن گذاشتیم...دو تا حسن یوسف هم شب عید خریدیم که فکر کنم این دفعه چهارم باشه که حسن یوسف میگیریم...فقط خدا کنه این دو تا عین قبلی ها خشک نشن...خلاصه بالکن کوچولومون با آلوئه ورا و یه گیاه سوزنی شکل دیگه به همراه یاسی که پارسال کاشتیم پر از گل و گیاه شده...حیف که حیاط شخصی نداریم وگرنه خونمونو میکردم یه باغ کوچولو...بالکنمون دیگه جا نداره وگرنه پر و پیمونترش میکردیم...

خب اینم از قسمتهایی از اتفاقات فروردین ماه




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 129 ،

امروز سالگرد تولدمه...امروز با بیست و هشت سالگی خداحافظی کردم و به بیست و نه سالگی سلام دادم...بیست و نه سالگی که با طعم مادرانه همراه شده...

دلم واسه همه دوستان تنگ شده...دلم واسه اون روزای پر رفت و آمد وبلاگی هم تنگ شده ولی چه میشه کرد از این روزمرگی هایی که وقت واسه آدم نمیذاره...گاهی یه نگاهی بهتون میندازم ولی کامنت فرصت نمیشه بذارم...ان شاءالله سر فرصت میام دیدنتون




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 131 ،

من مدتیه عاشق شیرینی درست کردن شدم! تجربه جالبیه برام...هر دستوری که به نظرم جالب و خوشمزه و صد البته راحت و قابل درست کردن باشه و ببینم فوری درستشون میکنم...خلاصه این روزا تو فکر شیرینی های خوشمزه هستم...البته مدتیه غذا هم اضافه شده...دلم از غذاهای تکراری زده شده...منم دست به کار شدم و سرچ کردم و دستور کوفته تبریزی رو آوردم و دست به کار شدم...یه دفعه قبلا درستش کرده بودم اما کوفته م وا رفت ولی این دفعه نکات و انداره های مواد اولیه رو رعایت کردم و کوفته های خوشکلم گرد و قلمبه باقی موند...البته اشکالاتی هم داشت که انشاءالله واسه دفعه بعدی حتما رفعشون میکنم...

و اما از فاطمه کوچولوم بگم که واقعا کوچولو و ریزه میزه مونده...چون شیر درست و حسابی نمیخوره و من و ناراحت میکنه...خلاصه اینقدر با ادا و اصول باید بهش شیر بدم که هم خودم هم بقیه رو خسته و ناراحت کرده...آخه چهارماهگی هم که بهداشت بردمش وزنش رو نمودار بود و ویژه به حساب اومد و قرار شد دو هفته بعدش ببرمش البته خدارو شکر وزن گرفته بود تا حدی و از حالت ویژه در اومده بود اما بازم نه اونجور که باید وزن بگیره...بیست و یکم هم پنجش تموم میشه و وارد ماه ششم میشه...خدا کنه وقتی غذای کمکی رو شروع میکنم بد قلقی نکنه...

ماه رمضان هم نزدیکه و بازم من امسال نمیتونم روزه بگیرم...پارسال اوایل بارداریم بود تو ماه رمضان واسه همین به خاطر حال ناخوشی که داشتم اصلا خاطره خوشایندی نبود برام از اذیت شدن از بوی غذا گرفته تا بی حالی و خواب آلودگی و فشار پایین که باعث شده بود ماه رمضان خوبی نداشته باشم...امسال ان شاءالله لااقل بتونم اعمالش و خوب انجام بدم در کنار خوراکی های خوشمزه ی افطار...به به...امیدوارم ماه رمضانتون تو این گرمای شدید به خوبی و با حال خوش قبولی عباداتتون بگذره...برای ما هم دعا کنید




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 129 ،

از شروع ماه رمضون نمیدونم چرا خانم گلمون شدیدا گریه ای شده. یعنی فقط کافیه بذاریمش سر جاش چنان جیغای بنفشی میکشه که دیدن داره...نمیدونم چشه...شاید گرسنه است و شیرم کافیش نیست و یا از دندونشه و یا دلش درد میکنه...کلافه شدم...حالا سر شش ماهگی باید ببرمش بهداشت ببینم چی میگه در مورد وزنش البته اگر دیدم ادامه پیدا کرد حتما میبرمش دکتر.

این روزایی که بیشتر از همیشه دلم میخواد بیام تو وبلاگم و وب بقیه دوستان واقعا فرصت نمیشه و زمانی که خانم گل خوابه باید تند و تند به کارای خونه برسم که وقتی بیداره به کل من باید در خدمت ایشون باشم...خلاصه که روزای پر از استرسی رو دارم میگذرونم...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 121 ،

نمیدونم چرا ما ماه رمضان و تنها تو نخوردن میدونیم...البته من خودمو میگم...پارسال و امسال که من نتونستم روزه هام و بگیرم به کل انگار بقیه اعمالشم سختم میشه انجام بدم...انگار دست و دل ندارم واسه انجام اعمال و خوندن دعا و قرآن و غیره...البته شاید همون نخوردنه باعث خیلی از اتفاقات خوب تو آدم میشه...شاید یادمون باشه که با نخوردن باید خیلی از کارا رو انجام ندیم و خیلی از کارا رو هم انجام بدیم...خلاصه این نگه داشتن شکم تو ماه رمضان به نظر من رابطه مستقیمی داره با انسان سازی...چی بگم والا؟ من تو این دو سال که این مدلی بودم دیگه نمیدونم تا چه حد این حسم درسته...

امشب و شب نوزده خانم گل نذاشت ما به اعمال شب قدر برسیم درست...شب نوزده که تو خونه موندم و مثلا خواستم خونه احیا بگیرم ولی وسطای دعا خوندنم بیدار شد و فهمیده بود پیشش نیستم شروع کرده به گریه کردن اونم از نوع شدید همراه با جیغ...خلاصه دعای جوشن کبیر نصفه بیشترش نخونده موند...امشب گفتم برم مسجد محله مامانم اینا...خیلی وقت نبود نشسته بودم که خانم گل اونجا هم شروع کرد به نق زدن و البته طبق معمول درست شیر نخورد...این شیر خوردن فاطمه هم مکافاتی واسه ما داره...با هزار ترفند باید شیرش بدم...

حالا هم خودم تنها خونه بابام اینا نشستم...خانم گل و خواب کردم یه سر اومدم اینجا...البته کمی از دعای جوشن و از تی وی گوش دادم و البته مناجات حضرت امیر و از گوشیم ولی همه رو به خاطر فاطمه خانم خاموش کردم بلکه بیدار نشه...

اینم از قصه من و خانم گل از پارسال تا به امسال...ان شاءالله تنش سالم باشه به حق صاحب این ماه عزیز...ما تحمل میکنیم و سعی میکنیم غر نزنیم...منظور از ما من و حامی هست...

تو این شبا من و هم دعا کنید




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 131 ،

الان دلم یه جای خوش آب و هوا میخواد برای گذران تابستون. اینجا بس که هوا گرمه و آفتاب کله آدم و داغ که چه عرض کنم جزغاله میکنه جرأت نداریم از خونه بیرون بیاییم. تنوع خیلی تو زندگی خوبه از مسافرتش بگیر تا تو تغییر فصل و ماه و سال و تنوع تو مناسب ها و غیره...اما من از بین این ایام متنوع هیچ وقت از رسیدن تابستون استقبال نکردم. هوای گرم و آتشین تیر و مرداد دیگه استقبال نداره... تازه ما تابستونو به اندازه کافی تو اردیبهشت و خرداد داریم که به نوعی تابستان در بهاره و دیگه تیر و مرداد برامون حکم تابستونو نداره بیشتر اسم جهنم و میشه روش گذاشت...مادرشوهرم که گاهی میگه ما جهنمم میریم؟ اینجا خودش جهنمه باید ما رو بفرستن بهشت...

تمام حرفم این بود که بگم چند روز پیش دلم هوای شمال کشورو کرده بود...به به به...طراوت و سرسبزیش و اون رطوبت موجود تو هواش حال آدم و جا میاره...عطر جنگل و دریا و نم بارونو بوی چمن های خیس خورده خیلی مزه داره...دلم و خوش کردم یه بار دیگه خدا بخواد برم اونجا ها...اما آیا کسی هست مرا یاری کند؟ یاد تابستون هشتاد و هفت به خیر که با خاله و مادربزرگ و مامانم اینا رفتیم اونورا...چه قدر خوش گذشت...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 131 ،
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]


برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 138 ،

اول از همه بگم دوستای وبلاگیم که رمز میخوان بگن براشون بفرستم البته همون رمز قبلیه است ولی گفتم شاید بعضی ها فراموش کرده باشن...دیروز بالاخره فرصت شد بیام پای کامپیوتر و عکسای خانم گل و براتون بذارم ببینید...از زمان تولدش تا حالا...

دو هفته پیش بعد از بالا پایین کردن یه عالمه مغازه کفاشی بالاخره تونستم دو جفت کفش بخرم...خیلی سخته بچه بغل اما من دلی از عزا در آوردم...تازه دو تا شلوار بیرونی مدل دمپا هم چند روز قبلش خریدم بعد یکی از کفاشی هایی که ازش کفش خریده بودم کیف های جدیدی هم آورده بود و من یه کیف مجلسی هم برداشتم...بعد از اون همه خرید واقعا حالم خوب بود...واقعا راست گفتن خرید کردن حال زنارو خوب میکنه...مانتو هم دو سه تا نو دارم که به علت تغییر سایز نپوشیدمشون حالا اگر کمی و فقط کمی همت کنم لاغر بشم اونارم میتونم بپوشم...چون تغییر سایزم زیاد نبوده که کلا بی خیال مانتوهام بشم...

و حالا به یه معضلی دچار شدم دلم نمیاد خریدام و استفاده کنم

به حامی که میگم دلم نمیاد میگه پس قابشون بگیر

البته دنبال مناسبت خاصی هستم که استارت بزنم

...

و اما پس از گذشت حدود دو سه سال که در به در دنبال این بودم که بافتنی و قلاب بافی رو یاد بگیرم چند روز پیش سایتی رو پیدا کردم که این امکان برای کاربراش فراهم کرده که این چیزا رو یاد بگیرن...البته صاحب سایت یه گروه آموزشی تو شبکه های مجازی قراره راه بندازه که از ابتدا بافتنی و قلاب و یاد میده و منم ثبت نام کردم...خلاصه که دل تو دلم نیست این کلاسا شروع بشه..هزینه ش هم مناسبه برای هر ماه هفت تومن...خدا کنه خانم گل بذاره من برسم به این کلاسا...

اینم سایتش با بقیه جزئیات

http://steps-of-sewing.com

کسانی که دوست دارن میتونن اقدام کنن...

...

خونه تمیز و مرتب حال آدم و خوب میکنه...من تمام سعیم رو اینه که اگر جایی کثیف شد یا حتی چیزی جاش عوض شد همون موقع تمیزکاری کنم تا نمونه رو دستم و کارا تل انبار بشه...اینجوری خیال خودمم راحتتره و سختیشم کمتر...وقتی جایی میرم که میبینم همه چی در هم و ریخت و پاشه کمی عصبی میشم و پیش خودم فکر میکنم مثلا این که جاش اینجا نیست پس چرا الان اینجاست؟ یا اینجا باید الان تمیز باشه ولی چرا نیست؟ واقعا کثیفی و شلوغ پلوغی حس بدی بهم دست میده. احساس آرامش نمیکنم تو محیط به هم ریخته و کثیف...کلا تمیزی صفت بدی نیست که هیچ خوبم هست من نمیدونم چرا بعضی ها دوست ندارن این مسئله رو رعایت کنن و کلا زیادی تو شلخته گی راحت زندگی میکنن...مامانمم عین منه! در واقع باید بگم من عین مامانمم!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 130 ،

حامی خیلی به مناسبت های خاص پایبنده از شادی ها و تولد ها و عید ها و غیره برای عیدی دادن و مراسم های سنتی رو انجام دادن گرفته تا مناسبت های عزاداری خصوصا عذاداری های امام حسین و غیره...

اینا رو گفتم که بگم دو روز پیش حامی میگفت روز دختر به خانم گل چی بدیم؟ که خودشم جواب خودشو داد گفت لباس خوبه؟ منم که چند روزی بود میخواستم براش لباس بگیرم گفتم آره خوبه...دیشب رفتیم و براش یه بلوز شلوار خریدیم و یه شلوار گشاد با پارچه مدل لی...

خودمم یه کلیپس میخواستم که هم کلیپس گرفتم و یه گل سر پاپیونی و برای خانم گل هم یه گل سر چسبی و یه گیر مو...اینم از هدیه های روز دختر برای خانم گلم...

روز دختر بر همه دخترا و همه دختر دارا مبارک




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 109 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 3028
  • بازدید امروز :1
  • بازدید دیروز : 2
  • بازدید این هفته : 22
  • بازدید این ماه : 154
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه